پرنسس همان طور با گام هایی پرش مانند و ورود سایت همسریابی دوهمدم به این طرف و آن طرف می جهید، میخندید و شادی می کرد که به قوانین سایت همسریابی دوهمدم پای چپش در حین فرود آمدن به تکه ای سنگ گیر کرد و به شدت زمین خورد.
ندیمه های ادرس جدید سایت ازدواج دوهمدم زده و لرزان، به سرعت به طرف او دویدند. ادرس جدید سایت ازدواج دوهمدم کف دستانش را بر روی زمین قرار داد و تنه اش را تا نیمه پا ورود ب سایت همسریابی دوهمدم کرد.
همسریابی دوهمدم مقابل چشمانش نقش بسته بود
میخواست حرکتی به پای چپش بدهد که درد بدی را در آن احساس نمود. دوهمدم ثبت نام را بر هم فشرد و پلک هایش را بست تا مانع جیغ زدن خود شود اما پایش به شدت درد گرفته بود. ندیمه هایش کنار او زانو زده و صدایش می کردند، اما نگاه سایت شوهریابی دوهمدم محو آن چیزی شده بود که به قوانین سایت همسریابی دوهمدم مقابل چشمانش نقش بسته بود. موجود عجیب الخلقه و نامتعارفی که به دنبال انسان ها میدوید، گلویشان را میدرید و گوشت تنشان را تکه تکه میکرد. چنگال های تیز و برنده اش را بر روی تنه ی آدمها میکشید و سینه هایشان را میشکافت. بعضا قلب هایشان را بیرون می آورد و دم بزرگ و پشمالوی خودش را به شدت تکان میداد که به هرکس و یا هر چیزی برخورد میکرد آن را نابود میکرد. زنان و دختران فریاد کشان میدویدند و مردان نیز ایستاده بودند تا این هیوالی ناشناخته را از پای در بیاورند. اما هیچکدامشان نمیتوانستند بر او غلبه کنند. گلوهایشان را میدرید و خون قرمز و جوشان از میان رگ های ترکیده مردان فواره میزد. با دیدن چنین صحنه هایی آنچنان شوکه شده بود که درد پا یش را فراموش کرده بود. با چشمانی که تا آخرین حد خود گرده شده بودند، قلبی که تپیدن آن را احساس نمیکرد و دست و پاهایی که یخ کرده بودند و قادر به حرکت نبودند به منظره ی رو به رویش چشم دوخته بود. هیوال، لحظه ای ایستاد و به طرف سایت شوهریابی دوهمدم بازگشت. سایت هلو و ادرس جدید سایت ازدواج دوهمدم تمام وجود شاهدخت زیبا را در برگرفت؛ چهره ی هیوال کریه و معتبرترین سایت همسریابی دو همدم و دلهره آور بود. چشمان قرمز، بدنی پشمالو و تنومند که همانند انسانها بر رو ی دو پایش ایستاده بود، دندان هایی تیز و براق که خون از آنان میچکید، همه و همه خون را در رگ های شاهدخت منجمد کرده بود.
میتواند سایت شوهریابی دوهمدم را ببیند با گام هایی آهسته و محکم
هیوال، طوری که انگار میتواند سایت شوهریابی دوهمدم را ببیند با گام هایی آهسته و محکم به طرف او رفت. مثل شکارچی ای که آرام و با دقت به طرف طعمه ی خود حرکت میکند. ماریا تالش کرد از سرجایش برخیزد اما پای چپش تیر کشید و مانع حرکت او شد. هیوالی کریه و ناشناخته هر لحظه به او نزدیک تر میشد. ضربان قلبش چنان تند شده بود که کوبش آن به قفسه ی سینه اش را به وضوح احساس میکرد. تمام تنش عرق کرده بود و دست و پاهایش از فرط معتبرترین سایت همسریابی دو همدم و هیجان به لرزش در آمده بودند.
هیوال مقابل او ایستاد و به قصد دریدن چهره و گلوی او چنگال های تیزش را جلو برد، در همین لحظه ورود ب سایت همسریابی دوهمدم از هوش رفت و ندیمه هایش با سایت هلو و ادرس جدید سایت ازدواج دوهمدم خفه ای کشیدند. سپس هایال رو به یک ی دیگر از ندیمه ها فریاد زد: -فورا طبیب رو خبر کنید...
باید پرنسس رو ببریم داخل. پرنسس را به داخل فرستاده و طبیب قصر را فرا خواندند. طبیب به سرعت وسایل مورد نیاز خودش را برداشته و درون کیف چرمی اش قرار داد، سپس با گام هایی سریع و محکم خودش را به اتاق پرنسس رساند.
قوانین سایت همسریابی دوهمدم لرزان بود
پرنسس را بر روی تخت سلطنتی اش خوابانده بودند. چهره اش عرق کرده و قوانین سایت همسریابی دوهمدم لرزان بود. طبیب باالی سر پرنسس ایستاد و مشغول معاینه و بررسی وضع جسمانی او شد؛ اما به مورد خاصی برخورد نکرد. به نظر می رسید پرنسس از درد بد پایش بیهوش شده و تحت تاثیر دردی که میکشد دوهمدم ثبت نام لرزان و بدنش عرق کرده است. هیچ چیز دیگری مشاهده نمی کرد. بنابراین پای پرنسس را که زخمی شده بود بسته و پس از پایین آوردن تب او، دست از کار کشید. پادشاه ایزان با شن یدن خبر بیهوش شدن دخترش، با نگران ی و پریشانی خودش را به اتاق دخترش رساند و وارد شد. همه ی افراد حاضر در اتاق به نشانه ی ورود پادشاه سرهایشان را خم کرده و تعظیم نمودند. پادشاه ایزان سرش را به طرف طبیب قصر چرخاند و با نگاه و لحن پریشانی پرسید: